|
اینشوشیناک
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.
|
نام کتاب: بار دیگر شهری که دوست میداشتم نویسنده: نادر ابراهیمی جزو کتاب های خیلی خوبیه که تا حالا خوندم........اینشوشیناک
**دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت، چشمان تو چه دارند که به شب بگویند؟ **نفرین پیام آور درماندگی است و دشنام برادری است مفید... **هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار مینشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند. **آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذشت؟ یا کنار پله ها خواهم نشست؟ **بازگشت من به شهر بازگشت من به سوی تو نیست. **من پیش از این بارها گفته ام که التماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد. **گریستن، هلیا، تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز! **گل ها از آنکه باغچه کوچک است، باغ کوچک است و دنیا کوچک تر از همه ی آنهاست، نهراسیدند. **بگذار باز گردم پدر! دیگر مدت هاست که آن ماجرا تمام شده. من صورت هلیا را هم فراموش کرده ام. **من باغ های نارنج شهرم را دوست میدارم. **هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است. **پدر! هرگز گمان مبر که من برای دیدن زنی باز میگردم که زمین خوردگی در ضمیر اوست. فرصتی برای بخشیدن، فرصتی برای از یاد بردن، پدر! این مهلتی است که تو از دست خواهی داد و این مهلتی لست که هلیا یازده سال پیش از دست داد. **روزی دانستیم- و تو نیز خواهی دانست- که زمان جاودان بودن همه چیز را نفی میکند. **بخواب هلیا! بس است! راعی است که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را خواهد شست؟ **هلیا بازگشت ما پایان همه چیز بود. می توان به سوی رهایی گریخت؛ اما بازگشت به سوی اسارت نابخشودنی است. **هلیای من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. من خوب آگاهم که زندگی یکسر صحنه ی بازیست. **ما با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست. **من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم. **و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت. که چه سوگوارانه است تمام پایان ها. **انسان دوستانش را فراموش میکند، کتاب هایی را که خوانده است فراموش میکند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را.... آن ره هم فراموش میکند. **باز میگردم، همیشه باز میگردم، مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سر آغاز بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم. باز می گردم. همیشه باز میگردم. مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم. **هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟ **بگذار آنچه از دست رفتنی است، از دست برود.............. اینشوشیناک [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 13:2 ] [ اینشوشیناک ]
[ ]
بریده هایی از کتاب کوچه صمصام............ حمید رضا نجفی بهترین کتابی که در دوره ی نوجوانی ام خوندم..................... اینشوشیناک
**حبیب بهترین دوستم بود یعنی تنها رفیقی که داشتم. **اما یواش یواش دیگر اسم کوچه داشت ابهتش را از دست میداد. هر روز اسم یک کوچه عوض میشد آن هم با چه اسم هایی. چقدر هم بچه هایش پز میدادند و افاده می کردند کوچه ی دو شهید .. کوچه برادران شهید عادلی............... داشتیم کم می آوردیم. **هر کدام از بچه های کوچه که به سربازی اعزام می شد پیش خودم می گفتم : یعنی کوچه به نام او میشود؟ اگر اسم قشنگ و با معنی داشت بدم نمیامد کوچه به نامشان بشود و بعد می گفتم: استغفر الله جوان مردم! اما وقتی یکی که اسمش صفر قلی کوهی بود رفت سربازی هزار تا صلوات نذر کردم که سالم برگردد. فکر کردم به به کوچه ی خلبان شهید سرگرد امیر زمانی! یا علی! چه عظمتی.... هیچ کدام از کوچه های این اطراف تا آنجا که من می شناختم امیر خلبان شهید نداشت. ما اولین و شاید تنها کوچه ای می شدیم که اسم یک سرگرد خلبان آن هم خلبان فانتوم رویش باشد. **هر وقت که سالگرد شهادت هر کدامشان بود جام گل کوچک بین کوچه ها می گذاشتند به نام همان شهید. اما تیم کوچه ی صمصام را بازی نمیدادند. **حبیب گفت : دیشب مثل اینکه در رادیو عراق خبر اسارتش را پخش کردند. **باز هم کوچه همان کوچه صمصام بود! **فردا برای همیشه از این خانه می رویم. ** موشک باران هر روز شدید تر می شود شهر هم خلوت و خلوت تر. **فهمیدم بدترین راه اذیت کردن یک نفر این است که حرف هایش را باور نکنی اما من هر چرت و پرتی از حبیب را باور می کردم. **نقشه این بود که در حیاط را باز کند کلید را من برگردانم سر جایش او برود تو و من خانه باشم و او در عرض نیم ساعت اتاق های شازده و حوض و بقیه چیز ها را ببیند. **فقط شنیدم: زدند توی خانه شازده................... چیزی را که توی دلم پرپر میزد را فریاد کشیدم: حبیب! یا امام هشتم حبیب! مثل تیر از میانشان دویدم. **تازه باورم شد که چه شده و از حال رفتم. همه چیز سیاه شد. **لازم است که بگویم سه روز قبل از عید بود؟ یا حتما باید بگویم که بابا سه شب کلانتری خوابید؟ یا اینکه من دو روز بعد به هوش آمدم؟ از غصه بود یا از کتک شاید هردو. یا لازم است که بگویم وقتی ائستا جعفر رضایت داد و بابا اومد خونه دو سال پیرتر شده بود؟ یا اینکه غروب ها تب میکنم و الان دو ماه است که آمده ایم محل تازه. **هر روز می آمدم سر کوچه صمصام تا بالاخره امروز دو نفر با یک نردبان آلومینیومی و لباس آبی آمدند و زیر رگبار باران که یک دقیقه جوی آب را کرد سیلاب از دیوار بالا رفتند و تابلوی صمصام را کندند و کوچه شد کوچه شهید حبیب ا................. [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 9:47 ] [ اینشوشیناک ]
[ ]
پل الوار ترجمهي اصغر نوري
دوستت دارم
دوستت دارم دوستت دارم براي تمام زنهايي كه نشناختهام دوستت دارم براي تمام زمانهايي كه نزيستهام براي بوي دريا و بوي نان داغ براي برفي كه آب ميشود براي اولين گلها براي حيواناتي پاك كه انسان نميترساندشان براي دوست داشتن دوستت دارم براي تمام زنهايي كه دوست نميدارمشان چه كسي جز تو مرا نشانم ميدهد مني كه چنين كم خود را ميبينم بيتو چيزي نميبينم جز برهوتي گسترده بين گذشته و امروز تمام آن مرگها را پشت سر گذاشتم روي كاه نتوانستم ديوار آينهام را سوراخ كنم بايد زندگي را كلمه به كلمه ميآموختم همانطور كه از ياد ميبريم دوستت دارم براي داناييات كه داناييام نيست براي سلامتي دوستت دارم مقابل تمام آن چيزها كه فقط وهماند براي قلب جاوداني كه صاحبش نيستم تو فكر ميكني ترديد هستي و چيزي جز خرد نيستي تو خورشيدي بزرگي كه بر سرم بالا ميآيد آن هنگام كه به خود يقين دارم اینشوشیناک ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:28 ] [ اینشوشیناک ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |