تبليغاتX
اینشوشیناک

اینشوشیناک

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.

 

بریده هایی از کتاب کوچه صمصام............ حمید رضا نجفی

بهترین کتابی که در دوره ی نوجوانی ام خوندم..................... اینشوشیناک

 

**حبیب بهترین دوستم بود یعنی تنها رفیقی که داشتم.

**اما یواش یواش دیگر اسم کوچه داشت ابهتش را از دست میداد. هر روز اسم یک کوچه عوض میشد آن هم با چه اسم هایی. چقدر هم بچه هایش پز میدادند و افاده می کردند کوچه ی دو شهید .. کوچه برادران شهید عادلی............... داشتیم کم می آوردیم.

**هر کدام از بچه های کوچه که به سربازی اعزام می شد پیش خودم می گفتم : یعنی کوچه به نام او میشود؟ اگر اسم قشنگ و با معنی داشت بدم نمیامد کوچه به نامشان بشود و بعد می گفتم: استغفر الله جوان مردم! اما وقتی یکی که اسمش صفر قلی کوهی بود رفت سربازی هزار تا صلوات نذر کردم که سالم برگردد.

فکر کردم به به کوچه ی خلبان شهید سرگرد امیر زمانی! یا علی! چه عظمتی.... هیچ کدام از کوچه های این اطراف تا آنجا که من می شناختم امیر خلبان شهید نداشت.

ما اولین و شاید تنها کوچه ای می شدیم که اسم یک سرگرد خلبان آن هم خلبان فانتوم رویش باشد.

**هر وقت که سالگرد شهادت هر کدامشان بود جام گل کوچک بین کوچه ها می گذاشتند به نام همان شهید. اما تیم کوچه ی صمصام را بازی نمیدادند.

**حبیب گفت : دیشب مثل اینکه در رادیو عراق خبر اسارتش را پخش کردند.

**باز هم کوچه همان کوچه صمصام بود!

**فردا برای همیشه از این خانه می رویم.

** موشک باران هر روز شدید تر می شود شهر هم خلوت و خلوت تر.

**فهمیدم بدترین راه اذیت کردن یک نفر این است که حرف هایش را باور نکنی اما من هر چرت و پرتی از حبیب را باور می کردم.

**نقشه این بود که در حیاط را باز کند کلید را من برگردانم سر جایش او برود تو و من خانه باشم و او در عرض نیم ساعت اتاق های شازده و حوض و بقیه چیز ها را ببیند.

**فقط شنیدم: زدند توی خانه شازده................... چیزی را که توی دلم پرپر میزد را فریاد کشیدم: حبیب! یا امام هشتم حبیب! مثل تیر از میانشان دویدم.

**تازه باورم شد که چه شده و از حال رفتم. همه چیز سیاه شد.

**لازم است که بگویم سه روز قبل از عید بود؟ یا حتما باید بگویم که بابا سه شب کلانتری خوابید؟ یا اینکه من دو روز بعد به هوش آمدم؟ از غصه بود یا از کتک شاید هردو. یا لازم است که بگویم وقتی ائستا جعفر رضایت داد و بابا اومد خونه دو سال پیرتر شده بود؟ یا اینکه غروب ها تب میکنم و الان دو ماه است که آمده ایم محل تازه.

**هر روز می آمدم سر کوچه صمصام تا بالاخره امروز دو نفر با یک نردبان آلومینیومی و لباس آبی آمدند و زیر رگبار باران که یک دقیقه جوی آب را کرد سیلاب از دیوار بالا رفتند و تابلوی صمصام را کندند و کوچه شد کوچه شهید حبیب ا.................

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت9:47توسط اینشوشیناک | |

پل الوار

ترجمه‌ي اصغر نوري

                                                                                                                                                                    

                               دوستت دارم

 

 

دوستت دارم

دوستت دارم براي تمام زن‌هايي كه نشناخته‌ام

دوستت دارم براي تمام زمان‌هايي كه نزيسته‌ام

براي بوي دريا و بوي نان داغ

براي برفي كه آب مي‌شود براي اولين گل‌ها

براي حيواناتي پاك كه انسان نمي‌ترساندشان

براي دوست داشتن دوستت دارم

براي تمام زن‌هايي كه دوست نمي‌دارم‌شان

 چه كسي جز تو مرا نشانم مي‌دهد

مني كه چنين كم خود را مي‌بينم

بي‌تو چيزي نمي‌بينم جز برهوتي گسترده

بين گذشته و امروز

تمام آن مرگ‌ها را پشت سر گذاشتم روي كاه

نتوانستم ديوار آينه‌ام را سوراخ كنم

بايد زندگي را كلمه به كلمه مي‌آموختم

همان‌طور كه از ياد مي‌بريم

 دوستت دارم براي دانايي‌ات كه دانايي‌ام نيست

براي سلامتي

دوستت دارم مقابل تمام آن چيزها كه فقط وهم‌اند

براي قلب جاوداني كه صاحبش نيستم

تو فكر مي‌كني ترديد هستي و چيزي جز خرد نيستي

تو خورشيدي بزرگي كه بر سرم بالا مي‌آيد

آن هنگام كه به خود يقين دارم

 اینشوشیناک


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت13:28توسط اینشوشیناک | |

**پریزاد یکی از دختران اردشیر بود. زنی بود با قساوت قلب و خونریز و سنگدل که در تزویر و حیله گری نظیر نداشت.

**داریوش دوم سرانجام خواهر خود یعنی پریزاد را به ازدواج خود درآورد و پریزاد ملکه ی ایران شد.

** شاه طهماسب اول، پادشاه مقتدر صفوی از دختر نفرت داشت مخصوصاً از پری خان خانم که در هر کاری دخالت و پرسش میکرد.

**پری خان خانم پدرش را با نیرنگ به قتل رسانید و در صدد کشتن برادرش، شاه دیگر صفوی بود.

**شاه اسماعیل دوم که مدت 25 سال در زندان قهقهه زندانی بود، روحیه متعادلی نداشت و کاملاً بی اراده و بد بین شده بود. لذا کلیه امور مملکت را به دست خواهر جاه طلب خود سپرد که وسیله ی رساندن وی به سلطنت را فراهم آورده بود.

** شب 28 ماه رمضان سال 716 هجری بود که ایلخان مغول، سلطان محمد خدابنده (اولجایتو) از دنیا رفت و ایلخانی را به پسرش واگذار کرد. فردای آن روز جسد وی را در قصر سلطانیه، در محلی که برای قبر خود ساخته بود، به خاک سپردند. نام پسر اولجایتو سعید یا ابو سعید نام داشت.

**امیر چوپان به سپهسالاری دربار ابو سعید رسید و دختری زیبا به نام بغداد خاتون داشت که او را به عقد سردار رشید ایلخانی (امیر شیخ حسن) در آورده بود.

**ابوسعید شیفته ی بغداد خاتون شده بود و هرچه کرد، امیر شیخ حسن، بغداد خاتون را طلاق نداد.

**پس از چندی ابو سعید دستور قتل امیر چوپان را صادر کرد و امیر چوپان و فرزندش فرار کردند اما به گونه ای ناجوانمردانه به دست ملک غیاث الدین(کسی که به او پناه برده بودند) کشته شدند و  غیاث الدین سر آنها را برای ابو سعید فرستاد.

**امیر شیخ حسن که حامی خود را از دست داده بود به ناچار بغداد خاتون را طلاق داد.

**اما چگونه شد که ابو سعید در کمال صحت و سلامت و بدون مقدمه ناگهان بیمار شد و در مدت چند روز درگذشت.

**خیزران مادر هارون الرشید خلیفه عباسی، زنی ایرانی بود.

 و...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت9:4توسط اینشوشیناک | |